نَفَسم قفسم شده ؛باز هم پرواز را به خاطر بسپارم آیا؟

 

 

 

 

اگر نه تشنه کامی تو همچو دریا بیکرانه بود؛ تو را چه بر آن داشت که به تماشای دریا بروی؟

برای سیر در هر عظمتی امیدی باید عظیم

اگر نمی خواستی ناچیزی خود را احساس کنی با یک دریا تشنگی به تماشای دریا می رفتی؟

دریغا که در گذشته های دور نمی دانستی همواره آب بیشتر از تشنگی تووجود دارد،

وهستند مردمانی که بیش از همه آب ها تشنه کامند!

آنگونه که تو امروز آن چنانی؛

سبب همین است که تو آن چنان بالا می روی که می بایست با دورنگرهای اختری از فراز کهکشانها به جستجویت برخاست...

"شیون  فومنی"

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
تگ ها :


زبانم خالی از" کنایه" است برای تویی که "استعاره زندگی "شده ای...

 

 

 

 

گوسفندهایی که حیرت زده نمیشوند اما صدای قهقه اشان دنیایی را بر داشته است!

آیا نباید دلم برای چریدنی بی دغدغه از هراس "گرگ و چوپان و سگ " تنگ شود؟

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :


از "پاره های فکر" نوشتی اما ترسیدی از "فکر پاره " بنویسی!!!

 

 

 

 

قوهای وحشی فقط دوبار در طی زندگی میرقصند:

برای خاطر دل معشوق در نخستین دیدار؛

برای استقبال از مرگ پیش از آخرین دم!

 

 

پ.ن:"پاره های فکر" عنوان کتاب اخیر مراد فرهاد پور است که الهام بخش واقع شد!

پ.ن2: اگر توانستید حدس بزنید چرا با آنکه سفید رنگ صلح است در بازی شطرنج آغاز گر نبرد می شود؟ دستمریزاد دارید!

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
تگ ها :


خدا خواسته دیگه میخوای بخوا ه نمیخوای نخواه!

 

 

 

 

تفاوت میان یک انسان بی تجربه و یک انسان مجرب در این است که؛اولی به هر بهانه خواهان مرگی شرافتمندانه است ،در حالی که دومی به خاطر هر چیزی ، به فروتنی زندگی را دوست دارد!

سالینجر، ناتور دشت

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
تگ ها :


روزگاریست که عقربه های ساعت هم نیش میزنند !

 

 

 

 

...ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو بهترین امید زیستن !

در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست میکند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست

من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

"بهترین بهترین ِ من "خطاب می کنم،

بهترین ِبهترین ِمن!

 

(ف.مشیری)

 

پ.ن:فراتر از همه ی فاصله ها و فصل ها «تولدت مبارک و روزگارت سبز». به امید روزی که روح بالغ و آگاه مردمان وطن کمی از رنجهای تاریخ پوسیده امان بکاهد.

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
تگ ها :


نُقل مجلس "غیبت کنون" عقل و دلم شدی؛ هر چقدر گوشت تن برادر مرده جویدم سیر نشدم..

 

 

 

 

 

هر شب پیش از خواب ، شروع میکنم به بر شمردن یکی از خصیصه های فردی ام یا امورات مرتبط به محدوده ی شخصی ام ،دیشب نوبت به شمردن "پسوورد "هام رسید:

1.     ایمیل +جیمیل+فیس بوک +وبلاگ و سایر متعلاقات دنیای مجازی

2.    چند تا کارت اعتباری و عابر بانک که هر کدوم مزایا و خدمات ویژه ای ارائه میدهند که "پسوورد" های اختصاصی اون موارد هم مضاف میشوند.

3.    گوشی موبایل + لپ تاب

4.    سیستم جامع گلستان و رمز عبور دانشجویی

5.    ... یهو ترسیدم اگه به این روند شمارش ادامه بدم ممکنه سلولهای خاکستری مغزم که مسئول یادآوری این "پسوورد"هاست آسیب ببینند؛آن وقت بخش اعظم هویت وبودنم دچار تعلیق یا حتی فنا میشه!

 

نتیجه عقلانی بحث: من هستم چون "پسوورد"دارم و"پسووردم" را به یاد میارم!

نتیجه احساسی بحث:چقدر خوشحالم که مغزم مسئول این بخشه نه دلم!

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
تگ ها :


درختها ؛زمستونها نمیمیرند بلکه میخوابند...

 

 

 

 

-         میدونی عاقبت" کار امروز را به فردا سپردن "چیه؟

-         نه!

-         یه روز صبح که از خواب بیدار شدی دنبال دستات میگردی اما پیداشون نمیکنی!

اونوقت باید از یکی خواهش کنی موقع فین کردن دستمالو بگیره جلو بینی ات!

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
تگ ها :


یکی به این دیوونه بفهمونه هر "دل دردی" یا "درد ِدلی "چاره اش "نبات داغ "نیست!

 

 

 

 

 

چندروزه حال مورچه ای را دارم که ازحمالی و ذخیره آذوقه زمستونش خسته شده ؛رویای "ملکه" شدن هم به سر نداره و راه خونه اش را هم گم کرده!

اما نمیدونم چرا اصلا دلم نمیخواد یه مورچه خوار بیاد منو بخوره!!!

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦
تگ ها :


سنگ ؛کاغذ؛ قیچی ...

 

 

 

 

روز اول که پاشو گذاشت توی اون اداره "مدیر بخش" به مادرش اطمینان داد که :خیالتون راحت باشه ، مثل چشمام مراقبشم واین دختر هم مثل ناموس خودمه ...

امروز مادرش داره راه به راه نفرین میکنه: خدا اون چشای هیزشو کور کنه!

گویا جداً اون دخترک را به چشم ناموس خودش میدیده و ازش چشم بر نمی داشته البته نه "مادری یا خواهری یادختری" بلکه به چشم همسری!!!

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
تگ ها :


"یاد" تو شده خط ممتد وسط ذهنم! تورو خدا سبقت بگیرو برو؛ باز جریمه اش پای من!

 

 

 

 

 آقای"گوتفرید ویلهم لایبنیتس"  ؛ جناب حقوق دان، ریاضیدان ، فیلسوف که نشستی(گرچه میدونم عادت داشتی مثل ارسطو قدم بزنی و فکر کنی!) مبتنی بر" اصل اینهمانی و اصل جهت کافی" اثبات کردی که در خلقت جهان توسط خالق یکتا هیچ ضرورت ِ پیشینی وجود نداشته بلکه حکمت بالغه خداوند که موازی با خیر محض بودن ِ اوست منجر به خلق جهانی شده است که کمالش کمتر از ذات باریتعالی نیست واین جهان بهترین جهان ممکن است؛ اسم این برهان را (نظام احسن) گذاشتی ،حالا اگه مردی بعد چهارصد سال بیا وحرفتو پس بگیر و نقطه عطفی توی تاریخ باش!

البته شاید یه جک بیمزه آلمانی گفتی عرب ها(!) خوب ملتفت نشدند به هر حال بیا و شفاف سازی کن! ما همچنان به رستاخیز ایمان داریم!!!

 

پ.ن: لایبنیتس ؛ پدر ایده آلیسم آلمان (1646-1716) پایه گذار حقوق بین الملل وموسس حساب انتگرال و دیفرانسیل ،ریاضی دان و فیلسوف آلمانی ست  که در نظام فلسفی خود دست به التقاط گسترده ای از نظام های پیشین از افلاطون تا دوره معاصر خویش زد تا اثبات کند برای درک عالم باید قضایای ایجابی فلسفی را درک نمود و هرگونه حکم سلبی هم نادرست است! براهین افلاطونی او در باب خیر محض بودن خداوند وارد الهیات مسیحی گشت و بعد ها در فلسفه اسلامی تحت عنوان "اصل کمال " خداوندی به صورت مبنای بسیاری از اصول سیاسی و فقهی رخ نمایی نمود.

او معتقد بود منطقا میزان شر در جهان در کمترین حد ممکن است زیرا متناسب با کمال ذاتی خالق آن میباشد!!!

پ.ن2: شاهکار دیگری از سالوادور دالی

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
تگ ها :


گفتنی ها کم نیست ؛من وتو کم گفتیم! (شهریار قنبری)

 

 

 

 

حس کسی را داشت که با کابوس سقوط از ارتفاع از خواب پریده باشه و عضله های پاش به سختی کشیده شده باشه...

دلش هری ریخت پایین!

"ترس بود"

ترس از بی پایانی یک توهم شیرین

آره ،اون "زن" باهمه ی حجم بودنش از رویاهای توی بیداریش ترسید...

 

 

پ.ن:تابلوی خوابگردی لیدی مکبث اثرJohann Heinrich Fuseli

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
تگ ها :


تلخی هاتو دوست دارم چون کنار مهربونی من میشیم چای- نبات زعفرونی!!!

 

 

 

 

 

                

 

هنر نسخه دوم "واقعیت" نیست از آن کثافت همان یک نسخه کافی است!

ویرجینیا وولف

 

 

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
تگ ها :


باور کردنش مثل اینه که با همه توان برای رسیدن به "آفتاب" پیش از غروب بدوی !

 

 

 

 

 

هر روز چند بار چشمانم را میشورم تا غبارهای  نشسته بر "بودگی" ام را باور نکنم به دلم برات شده روزی در اشک هایم گُم می شوم...

 

 

پ.ن: تصویر "سامی " برادر زاده دو ساله ام که موقع حمام کردن مرز بین خندیدن وگریستن را جدی نمی گیرد! حین قورت دادن آب باز هم دوست دارد برای عکاس زبان درازی کند!!!

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها :


وقتی میروی بی صداتر برو من از صدای اشک هایت میترسم!

 

 

 

 

به ... میگن :چرا زنتو وادار به خود فروشی میکنی؟

میگه :واسه اینکه پول ندارم ، باید تفنگ بخرم!

میگن: آخه تفنگ به چه کارت میاد؟

میگه :پس با دست خالی برم به جنگ دشمن؟!

میگن :آخه دشمن چه کاری به کار تو داره؟

میگه: اگه یه وقت اومدو خواست به ناموسم تجاوز کنه چی؟!!

 

 

پ.ن: عموما با هر نوع جوک به ویژه ورژنهای قومیتی رابطه خوبی ندارم ،اما این روایت (اس ام اسی) به طرز معناداری در خاکستر کردن لبخند موفق بود! دلم نیومد شادیهامو با دوستانم شریک نشم!!!

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
تگ ها :


زمستان امسال حتی جای خالی قدمهایت هم روی برف نماند برای خاطر من!

 

 

 

 

پشت "احساسم "تیر میکشد از درد زایش "اندیشه"

دریغا ! کودک نارسم این بار هم سقوط رابرگزید پیش ازاجبارلقاح...

پ.ن:تا گفته ای غلام توام میفروشنت...

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
تگ ها :


به جلادت بگو...

 

 

 

 

 

فرمان جمیله

بنام حق

بنام نامی مردم

به نام آرزوهای طلایی رنگ نورانی

به تو ؛ای دشمن خونخوار آزادی

به تو ای عامل بیشرم استعمار،

بدون احترام وبی سلام،

از من؛

که هستم دختری آزاده از الجزایر ،

که هستم در حصارمحبس تاریک این زندان،

تنم از ضربه شلاقتان چون آسمان نیلی است،

به روی صورتم آثار داغ ضربه ها پیداست،

به جای آب جانم از شرنگ مرگ لبریز است،

شما جلادها شب را به زندانم کشانیدید؛

شما در تیرگیهایش،

ربودید از کف من گوهر تابان عفت را

چوسگها وحشیانه حمله آوردید ودامانم

به دست احمقان پست وهرجایی ملوث شد.

ولیکن ای رییس دولت، ای قصاب؛

زندان شما با آنهمه وحشت،

برای مردمی چون من حصاروسنگری باشد،

که در آن لاله های سرخ میروید،

و از دیوار فولادین آن،فریاد خشم ما

به سربازان آزادی توان و روح میبخشد.

و این فریاد در گوش شما

آهنگ مرگی هست بی تردید

تو ای فرمانروای رهزن و ترسو

به جلادت بگو:

در زیرساطورگیوتینم بیندازد

به جلادت بگو:جسم مرا بر دارآویزد

به جلادت بگو:یکباره جانم را فدای ملتم سازد.

که بعد از مرگ باشم قدرتی در قلب انسانها

که بعد از مرگ باشم سنبلی از قهرمانیها

که بعد از مرگ نامم زنده تر گردد،

نهال آرمانم بارور گردد.

چرا چون بید میلرزید؟

چرا ای بزدلان از خویش میترسید؟

که زندانهایتان از مردم آزاده لبریز است!

شما بیهوده میکوشید،

تلاش و عزم ما بالاتر از هر کوششی باشد

سپاه عدل بر اقلیم ظالم چیره میگردد،

وتو ای رهبر دژخیم؛

قبل ازآنکه کاخ آرزوهایت فروریزد

به جلادت بگو:

درزیر ساطور گیوتینم بیندازد،

به جلادت بگو جسم مرابردار آویزد.

طناب دار رابر گردن یک دختراندازد!

 

واما ملت من ،گر مدال افتخارم رشته دار است

من آنرا بدست خود به دور گردن اندازم،

که حق خویش را در پیشگاه تو ادا سازم.

"بلی ...

این نامه ای بود از جمیله دختر صحرا"

 

 

 

پ.ن:سروده عبدالقادرحمده (شاعر عرب) – ترجمه محمد کلانتری

پ.ن2:با اقتباس از مبارزات جمیله بوپاشا مبارز الجزایری

 

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها :


بادبادکم راباد برد ،آرزوهایم را تومیبری بی انصاف کودکی ام پابرهنه است ...

 

 

 

 

 

اگر از احوال ما میپرسی ؛خبری نیست هنوز!

 

روزگارمان میچرخد همچنان بر مدارهجوم و جنون ؛

قطار های ما – همان اسب های چوبی شما- در دلشان مردمانی خسته که رویای فتح تروا را به لقمه نانی وبوی کبابی و مثقالی سماق واپس نهاده اند و سوت کشان وهلهله کنان می گذرند،

مردمکان بازار که دیگر نبضی ندارند هر روز مشتی میکوبند قایم بر دهان پیر استبداد ...

 وقطره های سرخ خون که هنوز میجهد بر سنگفرش ساده پیاده رو- شاید فرشی سرخ شود روزی زیر پای یک منجی  و به اعجاز یک فرج باور خواهیم نمود باکره گی این ازدحام را...

 

از حال ما می پرسی چرا؟! لحافت را بکش سرت ؛ راحت بُکن لالا!

لالا لا لا گل پونه...

 

 

پ.ن:

 

Deioneeira And The Centaur Nessus اثر Guido Reni

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها :


انگاری ؛ماهی قرمز گلی توی تُنگ قشنگتر میرقصه تا آکواریوم !

 

 

 

 

 

خالی تر از تهی منم که پُر از توام

احساسم را می چلانم دریغ از قطره ای امید...

 

 

پ.ن:هرچقدر دوست داری قهقهه بزن! اما بعید میدونم اون بغض چسبیده بیخ گلوتو بتونی اینجوری قورتش بدی!

پ.ن2:  نه به این یکی که برگشته میگه: اونقدر اشک ریختم که همه خاطراتم وحس هام "آب" رفته اند، انگاری قدشون کوتاهتر از قبل شده!!!

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها :


عمو زنجیر باف ! زنجیر ها تو پشت کوه بنداز شاید بابا بیاد!!!

 

 

 

 

 

میخواهم بخوابم!

"خدایا مرا ببخش و اگر در خواب مُردم تمام اسباب بازی هایم را بشکن تا بچه دیگری از آنها استفاده نکند!آمین"

 

شل سیلور استاین

 

 

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
تگ ها :


از تشنگی اش بترس نه از نیمه خالی لیوان...

 

 

 

 

 

پیش از سحر تاریکی است ،پس از سحر ظلمت است،اما تا کنون نشده آفتاب طلوع نکند به سحر اعتماد کنیم این شبهای  سیاه رفتنی اند...

 

 

 

  
نویسنده : سحر سلطانی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :